( این مطلب بیشتر حس و حال درونیم هست … اگر تو حسش نیستین یا خیلی پر انرژی و شاد هستین بهتره نخونین… به هر حال تیکه تیکه خوندن یا با عجله خوندن این نوشته معنی خاصی نمیده… اگر از رفقای همیشگی اینجا هستین یه موسیقی آرامش بخش Ambient که توی پست های قبلی معرفی کردم گوش بدین و توی سکوت شب با من همراه بشین …)

ساعت 2 نیمه شبه … صدای نم نم قطره های بارون از پشت پنجره میاد…
بازم سیکل شب بیداریم شروع شده…
مثل همیشه از بی خوابی میام جلوی کامپیوتر میشینم… چشمام یکم میسوزه … نور شدید مانیتور اذیتم میکنه…. به درک…
چیزی که تو فکرم هست ارزش نوشتن داره ؟!مثل همیشه نه؟! بیخیال پس صفحه رو میبندم…
اصلا چی میخوام بنویسم ؟… نمیدونم… شاید یه پست مسخره دیگه پر از نق و ناله و شکلک های متحرک که ملت خوششون بیاد!…
شاید دوباره یه بازی جدید دیدم و جو گیر شدم که ملت رو به سمت اون بازی جلب کنم تا مثل خودم وقت و عمرشون رو حروم کنن…
نه شایدم رو یه آهنگ دیگه گیر کردم و میخوام به تمام جهانیان حس والای اون موسیقی رو بشناسونم…
آره و نه !….
حقیقت اینه که همه چیز ها سطحی و خسته کننده شده …
البته موقتی هست … چون حس و حالم اینجوریه و بعد از یه مدت دوباره میشم یه آدم نفهم عادی و سطح شعور و درک حیوانی…
مثل اکثر هم سن و سال های خودم حالات روحیم بشدت و بسرعت تغییر میکنه…
ولی ایندفعه از این حس درونی میخوام استفاده کنم… یکم به درون خودم رجوع کنم…
شاید فردا به همین حرفایی که الان مینویسم با صدای بلند بخندم…
بسته از دیگران نوشتن … از مشکلات ، آرزو ها ، تمایلات ، عقاید… بیخیال جامعه بشری…
مشکل اینه که این سیکل دوباره تکرار میشه و منم ازین حالت در میام … شادی های الکی و انرژی های سرکوب شده بالاخره میزنه بیرون … یا برعکس افسردگی ها و غم های عمیق… درون گرایی و برون گرایی… همیشه این جنگ درونم هست…
زمان همه رو نیست میکنه … قانونی که نمیشه ازش فرار کرد … همون بلایی که بر سر پدرانمون آورد سر ما هم به زودی میاره … اون ها هم یه روزی مثل ما جوون بودن ، تمام کارها و حس ها و لذت ها و سختی های مارو دیدن و تجربه کردن… الان همشون تبدیل به استخوان های سرد و بی تحرک زیر کوهی از خاک شدن…
چه فایده… تا موقعی که در حصار زمان هستیم نمیتونیم بفهمیم داریم به کجا میریم…فقط مشغولیم… مثل تفاوت کسانی که توی قطار نشستن و افرادی که از بیرون به حرکت قطار و مقصدش نگاه میکنن…
چند لحظه باید از زمان خارج شد تا فهمید داستان چیه و کی به کیه….
دوست ندارم فکر دیگران رو دوباره فکر کنم… بهتره دنبال حس ها و تفکرات چیزهای دست نخورده بود ، جاهایی که هیچ موجودی بهش توجه نکرده…
خیلی وقته یه دل سیر آسمون شب رو ندیدم…
دوران کودکی وقتها آسمون شب رو نگاه میکردم دنبال یه ستاره خیلی کوچیک و تنها که به سختی میشد دید میگشتم و تو دلم بهش میگفتم توی اینهمه موجود زنده من یکی فقط تو رو دیدم … ولی با یک لحظه پلک زدن گمش میکردم… باخودم فکر میکردم تکلیف اون ستاره چی شد…شاید هیچوقت موجود دیگه ای اون رو نبینه…
زمان ، تمام این داستان ها از ایجاد این قانون شروع میشه …
حرف هیچ کسی رو گوش نمیده و راه بی پایان خودش ادامه میده …
و این راه بی پایان همچنان ادامه دارد و ما مجبوریم جسم سنگیمون رو همراهش بکشیم…

پ.ن 1:
وقتی این موسیقی های آرومی رو که نیمه شب ها گوش میدم قطع کنم زمان دوباره میاد و منو میبره به دنیای عادی و تکراری…
پس اگر نوشته های من غیر قابل درک هست عجیب نیست…
فقط بخاطر اینکه زمان من کند تر بود…
پ.ن 2:
این سه نقطه (…) خیلی توش حس خوابیده… حس های غیر قابل بیان… حرف های بی پایان … بی نتیجه … نامعلوم… خیال های پراکنده نانوشته…
نقطه تنها به معنای پایان . واقعا غیر قابل تصور هست برای من تو نوشته های حسی …
امیدوارم با خوندن این مطلب حس ها و تجربه های مشترکی با من پیدا کرده باشید…
ساعت 4:12 دقیقه نصفه شب شد…
فکر کنم فقط یکی دو نفر تا اینجای نوشته همراهم مونده باشن …
در هر حال شب خوش … 














نوامبر 23, 2008 در t 1:40 ب.ظ
…
نوامبر 23, 2008 در t 6:02 ب.ظ
:د
نوامبر 25, 2008 در t 10:41 ق.ظ
پففف،
خوبه، حس میکنم که فقط من نیستم که مشکلات بی دلیل دارم!
-.-
نوامبر 26, 2008 در t 1:42 ق.ظ
sade goosh kon!
نوامبر 26, 2008 در t 1:42 ق.ظ
sade is a singer
دسامبر 1, 2008 در t 5:05 ب.ظ
من فیلمنامه نویس و ترانه سرا هستم دنبال مطلب راجع به نرم افزار ریلاکسیشن بودم که بطور اتفاقی سر از وبلاگ شما درآوردم از قدرت نگارشت شگفت زده شدم پیشنهاد می کنم بجای وبلگ نویسی یکی دو سال فیلمنامه نویسی رو به صورت کلاسیک یاد بگیری مطمئنم با این ذهنیت تصویری که داری بزودی موفقیت های بزرگی کسب می کنی و به جای حرف زدن با چند نفر می تونی مشغله های ذهنی خودت رو با میلیون ها نفر در میون بذاری
دسامبر 4, 2008 در t 1:17 ق.ظ
فقط باور همون کاش اول برای من کافیه تا دست از ادامه دادن راه بکشم… خوشحالم که هنوز به این درجه از تفکر سطحی و کوته بینی نرسیدم…
که البته اگر به اون درجه برسم لحظه ای وقتم رو برای زندگی در اون دنیای پوچ و بی هدف متصور که نه نتیجه ای برای من و نه هدف با ارزشی داره حروم نمیکنم…
**************
سلام مرتضی خوبی ؟
جالبه این تیکه از حرف هات رو بار ها و بارها تقریبا با همین ادبیات تو موقعیت های مختلف تکرارشون کردم ! چه خوب که یکی دیگه هم هست مثل من که قاطی که میکنه این جمله ها کمکش می کنه
دسامبر 7, 2008 در t 3:24 ق.ظ
سلام استاد …
من رو نشناختي ؟!
همون كه فلش ميساخت …
نشناختي ؟!
MSI ديگه بابا !
…….
هميشه بهت سر ميزدم و مطالبت رو ميخوندم .
اما بايد اعتراف كنم كه اين خيلي جالب بود .
وقتي به دنيايي كه ساختم نگاه ميكنم ، جز نفرت و دروغ و مرگ و هوس ، چيز ديگه اي نميبينم .
واقعا” كاش خدايي نبود .
اون وقت ميتونستيم تا خدا شدن بريم .
اين مطلبت رو تو وبلاگم با اسم خودت ميزارم .
موفق باشي دوست عزيز .
……
راستي يادم رفت بگم …
كارهاي آقاي مدير عامل باعث شد كه برم .
از اون شركت به شدت نفرت دارم .
اما تو اون چند وقت يك دوست خوب پيدا كرده بودم ، كه فكر ميكردم با همه فرق داره ، كه انگار اونم مثل بقيه بود و …
خلاصه چه بخواي و چه نخواي ، جزو بهترين دوست هاي من ، هستي !
دسامبر 9, 2008 در t 1:55 ق.ظ
سلام تقريبا هم سن هستيم منم 2 سال از تو كوچكترم و البته خيلي وقتا اين افكار مزخرف بهم هجوم مياره. كم كم ديگه خسته شدم از بس نتونستم از دستشون خلاص بشم. انگار راهي نداره. نمي دونم شايد چون شب هست و خستگي ، اين احساس توي آدم شدت مي گيره. الان حس و حال منم دقيقا اينه: زندگي سرد و بي روح و سرشار از سو تفاهمات ، خودم به ظاهر شاد اما از درون خسته و كسل شدم. آينده ي نامعلوم و هزار تا چيز ديگه كه به قول خودت همين “…” بهتر نشونشون ميده.
نگران نباش ،تو اولين نفري نيستي كه اين حس رو داري ،آخرين نفر هم نخواهي بود.
ژانویه 12, 2009 در t 6:23 ق.ظ
موری جان مولا پی ام ت رو چک کن تو بیمس
مارس 29, 2009 در t 1:53 ق.ظ
نمیدونم چی بگم
حالتی که نصفه شب به تو دست میده به من هم دست میده
اما من با موسیقی ملایم آروم نمیشم
فقط مویسقی کلاسیک آرومم میکنه
باورت میشه
خیلی هابهم گفتن دوونه ام ولی من قبول نمیکنم
میدونی چیه ما هرکدوم از لحاظ روانشناختی درون خودمون کاملا دسته بندی شده ایم اما در خارج را خودمون اینطور به نظر نمیرسه!
ولی مهم اینه که ما میفهمیم که کی هستیم! و از درون خودمون خبر داریم
دوست من اگه باهام در ارتباط باشی خوشحال میشم
به امید موفقیت بای 8057